تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

هیچ کس پیش خدای والا محبوبتر از جوان توبه گر نیست. (پیامبر اکرم صلوات الله علیه)

..................................................................................................

برای من که زیاد پیش اومده قبله یابی یا حتی جهت یابی کنم. مثلا" چند وقت پیش که از زبون یکی از بچه های قدیمی شنیدم جهت قبله نمازخونه شعبه چه جوری مشخص شده، دو دستی کوبیدم تو سرم از بس که دقت کارشون بالا بود!!! و دقیقا" به همین خاطر بود که هر سری می رفتم نمازخونه، سجاده ها را پهن شده در جهات متفاوت می دیدم اما من هرچیزی (حتی دوران داشتن نمازخونه) را تو ذهنم تصور می کردم الا ندونستن جهت واقعی قبله را!

جهت یابی تو شب با کمک ستاره ها انجام می شه که قبلا" اینجا در موردش نوشتم و اما تو روز می شه از یه روش جالب استفاده کرد که ابزار مورد نیازش خورشید و عقربه ساعت شماره.

ساعت مچی عقربه دار را طوری رو به آسمون می گیریم که جهت عقربه ساعت شمارش به سمت خورشید باشه در واقع هدفمون از این کار اینه که سایه عقربه ساعت شمار رو خودش بیفته. وقتی حالت مورد نظر شناسائی شد، نیمساز زاویه ای را که عقربه ساعت شمار با ساعت دوازده همون ساعت مچی می سازه جهت شمال را نشون می ده و دقیقا" نقطه مقابلش سمت جنوب را. با توجه به درجهء زاویه ای که شهر مکه با جنوب شهر ما می سازه  می تونیم جهت قبله را هم شناسائی کنیم.

اگه یه زمان به ساعت دسترسی نداشتیم از سایه هر چیزی مثلا" یه درخت می تونیم بهره بگیریم فقط لازمه اش اینه که بدونیم اون موقع چه ساعتی از روزه. سایه درخت می شه ساعت شماری که سایه اش رو خودش افتاده.

پ.ن : البته این مورد جهت یابی را هم از مرد مهربون یاد گرفتم ((:

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/04ساعت 20:11  توسط پریا  | 

رشک بردن دوست از خالص نبودن دوستی اوست : امام علی علیه السلام

...........................................................................................

هر از گاهی قسمت می شه تا صبح ها عوض اینکه با مردمهربون برم سر کار، با فسقلی و الی برم ... این موهبت الهی زمانی نصیبم می شه که مردمهربون تو سفر باشه و منم ناچارا" مهمان خانه پدری. از فوائد این کار اینه که جلوی درِ خونه سوار ماشین می شم و جلوی شعبه پیاده.

صبحها تو خونهء بابا قیامتی برپاست، سیل افرادی که همزمان با هم از خواب بیدار می شن و تو صف دستشوئی به انتظار می ایستند. همه عجله دارند زودتر راهی بیرون از خونه شن. هر از گاهی دوتا خواهر بر سر قاقالی لی هائی که مامان براشون کنار گذاشته، دعواشون می شه ... چون هیچ وقت قاقاها مشابه هم نیستند و به طرز باور نکردنی تبعیض آمیز آماده شده اند. البته مامان یه کمیته بحران تشکیل داده و در نهایت قانون جدیدی را اعمال می کنه و اونم اینه که یه برچسب رو هر مشمائی می زنه که صاحب اونو مشخص می کنه و دیگه هیچ کس حق اعتراض نداره.

خلاصه این که یه روز صبح بعد از تقلاهای فراوان از خونه اومدیم بیرون. مطابق معمول الی بعد از من و فسقلی خودش را به ما رسوند و ما در کمال تعجب دیدیم یه چیز نارنجی رنگ تو دستشه و هر هر داره می خنده ...  بعدا" کاشف به عمل اومد که الی خانم به هنگارم خروج از منزل متوجه نشده بودند که لباس نارنجی رنگشون به سگک جلوی کیفشون گیر کرده و در حالی که اونو مثل پرچم به اهتزاز در آورده بوده از خونه خارج می شه.

 الی متوجه نگاههای خیره مردم تو خیابون می شه و تو دلش به آدمای هیز لعنتی می فرسته. در نهایت هم با تذکر آقائی متوجه دست گلش می شه.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 21:8  توسط پریا  | 

امام جعفر صادق علیه السلام: «هر که به گوینده ای گوش سپارد او را عبادت کرده، اگر آن گوینده از خدا بگوید شنونده خدا را عبادت کرده و اگر از طرف شیطان بگوید شیطان را عبادت کرده است.»

..........................................................

انگار با نمی دونم کی کورس گذاشته بودیم؛ آخر هفته ها پاتوقمون شده بود سینما ... همه برنامه هامون کنسل می شد تا ما برنده کاپ بیننده نمونه سینماهای کشور شیم ... حتی یه هفته که برادر شوهرم به اتفاق همسر و فرزند 14ماهه اش از شیراز مهمان ما بودند برنامه مون را لغو نکردیم و پیش خودم گفتم جاری محترمه را هم با خودمون می بریم.

گروه ما متشکل بود از من، مادر و دو خواهر عزیزم الی و فسقلی ... هر از گاهی هم چند نفری به جمعمون اضافه می شدند.

شبی که جاری عزیز مهمان ما بود شام در کمتر از چند دقیقه صرف شد احتمالا" جاری خانم با شکمی خالی ما را به زور همراهی کردند چرا که فسقلی مثل اجل معلق مدام تو گوشمون دقایق مانده به شروع فیلم را یادآوری می کرد و هنوز همه پای سفره غذا نشسته بودیم که او شروع به جمع آوری دیس برنج و غذا کرد.

پنجشنبه گذشته دیگه با خودم عهد کردم حالا حالاها سینما نرم چرا که اونجا فعلا" جای من نیست. اون شب مطابق معمول شام را خورده نخورده حاضر شدیم. تا شروع فیلم که طبق معمول بلیطش را از قبل رزرو کرده بودیم نیم ساعت بیشتر نمانده بود. ما با قلبی آرام و مطمئن به خیال اینکه در کمتر از ربع ساعتی به مقصد خواهیم رسید سوار ماشین شدیم. دریغ! هرچی خیابان و بزرگراه در مسیرمان بود شلوغ و پرترافیک بود و ما به زحمت تونستیم در آغازین دقایق شروع فیلم در صحنه حاضر شیم.

که البته ای کاش به اخرش هم نمی رسیدیم ... جامون وسطهای ردیف بود باید از جلوی چند جوان می گذشتیم تا به صندلی های خودمون برسیم ... فسقلی پیش افتاد من به دنبالش و الی و مامان هم در پی بنده.

فسقلی خانوم به دلیل جثه کوچک و لاغری که دارند سریع مثل قرقی از من فاصله گرفتند و به صندلی خودشون رسیدند من بخت برگشته وقتی وارد ردیفمون شدم تازه متوجه شکم برآمده ام شدم که به هیچ قیمتی حاضر نبود پیش بره. دو نفر هم که پشت سرم بودند نه راه پس داشتم نه راه پیش. از ته دل از خدا کمک می خواستم که به سلامت منو به مقصد برسونه ... خدا منو ببخشه؛برای رد کردن شکمم به پای چند تا پسر ضربه زدم یا با لگد لهشون کردم. برای اینکه آمار تلفات بالاتر نره به ذهنم رسید صندلی ردیف جلوئی را دو دستی بچسبم و شکممو پیش ببرم این بار خدا منو بیشتر بیامرزه که ناغافل به جای صندلی دو دستی کله کچل آقای میانسالی که روش نشسته بود را گرفتم ... از خجالت آب شدم ... مرد بیچاره از جاش بلند شد و ایستاد تا ماها برسیم سر جامون ... و اما برای همه سوال بود که چرا اون مرد به احترام ما از جاش بلند شد؟!

متاسفانه جامون هم ردیف دوم بود و باید با سری برافراشته به آسمان به پرده نمایش چشم می دوختیم. دیگه من غلط کنم سینما برم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 15:2  توسط پریا  | 

کیفر زورگوئی زودتر از کیفر هر کار دیگری دامنگیر انسان می شود«رسول اکرم صلوات الله علیه»

...................................................................................

باید آروم باشم و آرامش خودمو حفظ کنم مثلا"، اما مگه می شه؟! ... تو شعبه دلم به حد کافی پر شده بود که با توپ پر سوار ماشین شم و سکوت کنم. مرد مهربون هرچی می پرسید خلاصه و کوتاه جواب می دادم. رومو برگردوندم طرف خیابون و زل زدم به بیرون . نمی خواستم اشکامو ببینه.

این بغض لعنتی از صبح تو گلوم گیر کرده بود و حالا سر باز کرده بود، از همون وقتی که با وجود غیبت دوتا از بچه ها می دیدم عملا" منو و "جان"* داریم کار می کنیم و بقیه خوشگذرانی می کنند خصوصا" شخص "آنخمائو"**! که حالا دشمنان خونی همدیگریم. صدای دخترک از پشت تلفن هنوز در گوشم طنین اندازه که با وحشت می پرسید: کی بود گوشی را برداشت؟ گویا "آنخمائو" پیش از وصل کردن تلفن با درشتی به دخترک فهمانده که هرکس با پریا کار داره باید داخلی خودش را بگیره. این اتفاق قبلا" هم رخ داده بود. خسته شده بودم خیلی زیاد. از محیط شعبه .. از برخوردهای بچه ها ... از بی ملاحظگی ها. در نهایت نشستم و برای مرد مهربون زار زدم. اضطراب و نداشتن آرامش روحی و نشاط تو دوره بارداری رو هوش بچه و مغزش اثرات مخربی می ذاره ... می ترسم.

بعد از معاینه خانم دکتر متوجه اوضاع وخیمم شدم. علائم جدیدخطرناکی در من دیده شده بود. تا همین دو هفته قبل همه چیز فراتر از عالی و نرمال بود (ویار و سرگیجه هم که چیز مهمی نبود) اما الان وضعیت خیلی بغرنج شده ... تو اینترنت سرچ می کنم با خوندنش سرم سوت می کشه ... دوباره اشکها سرازیر می شن.

خانم رئیس فعلا" اجازه دادند که شیفت نمونم و زود برگردم خونه ... سرِ کار پاهامو رو بلندی می ذارم و برای راحتی حالم، خانم رئیس جاهامون را عوض کرده ... موقعیت جای جدید بهتره ولی مشکل بزرگی وجود داره: "آنخمائو" باید کنارم بشینه. از فردا باید رفتارهای توهین آمیزش را بیش از گذشته تحمل کنم.

 

* : نشاط آورترین فرد شعبه ... کسی که تا امروز باجه کناریم بود و هر روز با کارهاش لبخند به لبم می آورد ... آی کیوش بالا اما از فهم ساده ترین چیزها گاهی اوقات عاجز!

**: به خاطر تذکری که بابت شوخی های بی موردش نسبت به من بهش دادم لج کرده و رفتار بدی باهام در پیش گرفته ... وقتی رئیس صندوقه و می رم ازش پول بگیرم پولها را پرت می کنه به طرفم ... تا حد زیادی بی ادب که دهنش چفت و بست نداره به همین خاطر خودمو باهاش درگیر نمی کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 20:29  توسط پریا  | 

زیاد دعا کن تا از گزند شیطان محفوظ بمانی : "امیرالمومنین علی علیه السلام"

..............................................................................

هنوز نه من و نه مرد مهربون هیچ حس خاصی نسبت به فرزند از راه نرسیده مان نداریم نمی دونم این مورد طبیعیه یا اینکه ماها نرمال نیستیم ... همین چند روز پیش الی با حرکت دستش بر روی شکمم به دنبال مکان قلب بچه و لمس ضربانش بود چیزی که عمرا" به ذهن والدین بچه هم خطور نمی کرد اما با وچود همه این بی ذوقی ها، همیشه نگران و مراقبم که مبادا به جنین آسیبی وارد شه. آدم این همه سختی و عذاب را با تصور ثمره شیرینش تحمل کنه و آخرش سر هیچ و پوچ همه اش به باد بره. مثل بلائی که سر مرمر اومد و لطمه روحی که بعد از اون اتفاق به ظاهر ساده دید.

حالا واقعا" جواب خیلی از چراها را می دونم. درک می کنم که چرا بهشت زیر پای مادرانه؟ و جواب خیلی از چراهای دیگه.

باوجود اینکه هنوز وجود نفر سوممان را باور نکرده ام و همه چیز برام مثل یک رویاست، تغییرات جالب و بی نظیری را تجربه کرده ام. چند ماه بعد چه خواهم شد؟!

چند وقت قبل مروارید تو یه جمع خانوادگی حرفهائی زد که برای خیلی از حاضران باورنکردنی بود. مروارید یه سال از من بزرگتره که تو بچگی هاش فوق العاده سرد مزاج بود و رفتارهای پسرانه داشت. به طوری که بقیه بچه ها با وجود سن کمی که داشتند به راحتی متوجه سردیش می شدند. اونقدر تو افکار پسرانه اش غرق بود که ازدواج و زندگی مشترکش را با یه مرد بعید می دونستیم. آخرش هم به اصرار خانواده و به دور از هرگونه احساسی ازدواج کرد. حالا صاحب یه پسر یه ساله است. اونقدر با شور و حرارت از احساسش نسبت به فرزندش می گفت که همه انگشت به دهان شده بودند. حالا دیگه از شنیدن حرفهاش تعجب نمی کنم و اون را چیزی بدیهی می دونم.

اگه اشتباه نکنم از امام جعفر صادق علیه السلام سوال می شه که اوج لذت پدر و مادر چیه؟ می فرمایند اینکه به راه افتادن و بزرگ شدن فرزندشان را ببینند. دوباره سوال می کنند که نهایت سختی و اندوهشون چیه؟ جواب می دهند که پدر و مادر شاهد مرگ فرزندانشون در جوانی باشند همانهائی را که از طفولیت بزرگ کرده اند.

***ربّنا هب لنا من ازواجنا و ذرّیاتنا قرّة اعین و اجعلنا للمتّقین اماما".***

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 20:20  توسط پریا  | 

(سوره حجرات آیه 17) :

بر تو منت می نهند که اسلام آورده اند. به آنها بگو: بر من منت نگذارید که اسلام آورده اید، بلکه خدا بر شما منت دارد که شما را به ایمان هدایت کرده است اگر در ادعای ایمان راستگو باشید.


...............................................................................


این کلاس زبانمون هم انگاری نفرین شده است ... 4 نفریم، رفتیم امتحان تعیین سطح دادیم به زحمت ساعات کلاسمون را با هم مچ کردیم. کتاب مورد نظر را خریدیم. آخرش که به معلمش رسید، همه چیز بهم ریخت ... با کلی پرس و جو تا یه نفر خبره پیدا می کنیم یکی دو روز مونده به کلاس طرف جا می زنه.

برای کلاس انگیزه قوی داشتیم ... قرار بود با آزاده تا چند ماه دیگه برم هلند. اون کارهای دانشگاه و پذیرشش را انجام بده منم یه مدت خوش بگذرونم.

از طرفی آزاده و بقیه بی میل نیستند کار یه ترم تو یه جلسه انجام شه ... من که دیگه خسته شدم. با احوالات فعلیم هلند رفتنم با خداست ... حالا بعد کلی قراره دو روز دیگه اولین جلسه کلاسمون برگزار شه ... باید آماده برم سر کلاس.

مردمهربون زنگ زده : فردا به همراه فلانیه و بهمانیه دارم میام خونه (فلانیه و بهمانیه دوتا دختر از اقوام نزدیکش هستند. از شیراز میان) ... بعید نیست یه ماهی مهمانم باشند ... خدا بهم رحم کنه! درس حالا هیچی از نت چه طور دل بِکَنم؟

فسقلی از طرف من یه ماه عزای عمومی اعلام کرده :(

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/19ساعت 21:16  توسط پریا  | 

امام علی علیه اسلام: «اگر بردبار نیستی خود را بردبار نشان ده زیرا کمتر کسی است که خود را شبیه گروهی کند و سرانجام یکی از آنان نشود»

.......................................................................

یه حس و حال عجیبی پیدا کردم اولش که ترس بود و وحشت ... با وجود این که انتظار خبرش را داشتم اما وقتی قطعی شد یخ کردم ... همه اش مال همون یه روز اول بود بعدش کم کم برام عادی تر شد ... فعلا" منتظرم و انتظار می کشم.

تو شعبه جدید که به لطف آقای معاون جام عوض شده و الان به جای ستون و دیوار و گلدون گل مصنوعی یا باید در مقابلم خانم رئیس را ببینم یا بر گردم و درست پشت سرم آقای معاون را، بنابراین فرصت انجام هیچ عملی را ندارم مگر تند و تند کار کردن تا بلکه رضایت آقای معاون را کسب کنم. آقای معاون خیلی مقرراتیه و بسیار مشتری مدار. مدام می گه کار کنید بچه ها، با تلفن صحبت نکنید ال کنید و بل ... لازمه زیاده از حد از خودم مایه بذارم تا خیالش از جانب من راحت شه و حداقل به من کمتر گیر بده. بچه های این شعبه که جز یکی دو نفر بقیه به شدت از زیر کار در رو هستند.

در حین کار می تونم به جای نگاه کردن به خانم رئیس هر از گاهی زل بزنم به شیشه های تمام قد پشت سرش، به خیابان اصلی. تردد ماشین ها و مردم را ببینم از این کار و دیدن جنب و جوش بیرون از بانک خیلی به وجد میام.

دارم تلاش می کنم یه تغییری تو برنامه های روزنه ام به وجود بیارم ... به لطف کار زیاد زود خسته می شم عوضش مدت زمان خواب شبانه ام را بیشتر کردم ... سعی می کنم هر چیزی را نشنوم و هر حرفی را نزدم حتی تو دیدن فیلم هم احتیاط می کنم ... یه کتاب خوب گرفتم و سعی بر پیاده سازی دستورات و برنامه هاش دارم. تلاوت سوری از قرآن در روزهای خاص و ماههای مخصوص به خودش، الزام به خوردن چیزهائی و نخوردن چیزهای دیگه و ... .

همه اینها فقط به خاطر اونه ... اونی که هنوز درست نشناختمش ... نمی خوام براش کم مایه بذارم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/05ساعت 20:26  توسط پریا  | 

امیرالمومنین علی علیه السلام: «هرگز در خشم کردن شتاب مکن چرا که به صورت عادت بر تو مسلط می شود»

................................................................................

یکشنبه هفته قبل بود. سه ربعی تا بستن در شعبه مانده بود. صدای آقای معاون از پشت سر به گوشم رسید:« از بالا زنگ زدن گفتن از فردا صبح باید بری شعبهء... ». باورم نمی شد! تلفنی! بدون حکم! همیشه یکی از بچه ها باید می رفت سرکار اما این کارها از آقای معاون بعید بود. کلی شاهد آورد تا باورم شه ... همسران دوتا ارشدمون تو همون شعبه بودند ... می گفتند شعبه خوبیه و این بار به جای آقای رئیس با خانم رئیس باید روبه رو شم.

دوشنبه 18 خرداد اولین روز حضورم تو شعبه جدیدم بود ... خانم رئیس فوق العاده جوان، بسیار متواضع و در عین حال جدی بودند. همه چیز خوب به نظر می رسید الا اینکه کاربران ریال همه جز من آقا بودند. از کسالت و خلوتی زیاده از حد حوصله ام سر رفته بود ... دوستان مرتب بهم زنگ می زدند. نزدیک بود از خجالت آب شم بس که صدای زنگ گوشیم بلند می شد.

دوشنبه شب قبل برای شرکت در مراسم ازدواج خواهر مردمهربون، عزم سفر کردیم ... استان فارس ... من، مامان و مردمهربون با ماشین خودمون رفتیم ... 4کیلومتری خونه برادر مردمهربون تو جاده بودیم ... لاستیک ماشین ترکید. از مسیر منحرف شدیم و بعد از کش و قوس های فراوان تو خاک و خل، فقط تونستیم مانع برخوردمون از جلو با تیربرقی که یهوئی تو فاصله یک متری مون سبز شده بود بشیم اما عقب ماشین محکم کشیده شد به تیر و بعد از چند متر یه دور 180 درجه ای زدیم و ماشین متوقف شد. ماشین خسارت زیادی دیده بود. حول و حوش 2 میلیون ولی خدا را شکر آسیب جانی بهمون وارد نشد.

با وجود این که از مرگ خیلی می ترسم اما نمی دونم تو تمام اون لحظات کشدار از انحراف تا توقفون، حتی تو حین سقوط از ارتفاع یکی دو متری یا سبز شدن ردیفی از تیر برقها در جلوی ماشین، فقط منتظر تمام شدن کار بودم و تنها چیزی که به ذهنم خطور می کرد غلط و باطل بودن تصورات پیشینم در خصوص مرگ بود و این که چه قدر همه چیز راحت و آسون می تونه پیش بره ... فقط وقتی موعدش برسه می شه فهمید مرگ چه قدر بهمون نزدیکه و چه قدر آسون برعکس دیگر لحظات که اون را سخت و دور از خودمون می بینیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 17:26  توسط پریا  | 

پیامبر صلوات الله علیه و اله در وصف مومن فرمود: باطل را از دوست خود نمی پذیرد و حق را حتی از دشمنش منکر نمی شود، دانش نمی آموزد مگر برای دانستن (نه خودنمائی) و یاد نمی گیرد مگر برای عمل کردن.

..........................................................................................

همیشه دوست دارم دور و برم خلوت باشه ... مثلا" وسایل زندگیم در حداقل ممکن باشه ... خیلی خوبه زمان اسباب کشی به راحتی همه چیز را از خونه قبلی جمع کرد، به راحتی حملش کرد و در منزل جدید چید. چه قدر خوب می شد همه وسایلم تو یه چمدون جا می شد ... برای خرید جهیزیه به مادرم تاکید می کردم از هر چیز یه دست می خوام نه بیشتر! تازه اون هم چیزهای واجب و ضروری ... یه دست بشقاب یه دیس. گلدون هم نمی خوام . حوصله وسایل دکوری را هم ندارم که مرتب باید نشست و تمیزشان کرد و بی خود از این خونه به اون خونه برد ... گرچه مادرم چندان توجهی به حرف من نکرد اما تونستم تو برخی موارد حرفم را به کرسی بنشونم ... یه بار حرفش پیش آمد و به یکی از دوستان همین ها را گفتم ... او برعکس من از دیدن همان چیزهای زائد و اضافی، به شدت لذت می برد. تازه من را انسان عجبیبی خواند.

هر وقت که مشغول مرتب کردن خونه هستم از دیدن کتاب، مجله، سی دی، کارت ویزیت، کاغذ پاره هائی که انگار چیز مهمی توش نوشته شده و ... که انگار به تازگی وارد خونه مون شده لجم در میاد ... به نظر من خیلی هاشون به درد نمی خوره . اگر به من باشه در دم اکثرشون را می اندازم تو کیسه زباله. اما مردمهربون مانعم می شه ... همینطوری کلی چیز که به نظرم اضافی بوده را انداختم دور و بعد کاشف به عمل اومده که خیلی مهم بوده اند و باید در حفظ و نگهداریشون دقت می کردم مثل یه سری از گارانتی ها.

تقصیر منم نیست تو کاخ که زندگی نمی کنم! یه خونهء نُقلیه. از کجا معلوم خونه بعدیم کوچکتر از اینجا نباشه؟ عوض اینکه این همه مدت نگهشون دارم و بعدا" بندازمشون دور از الان این کار را می کنم.

امروز هم مردمهربون اومد و کلی زوائد از لابه لای دور ریختنی هام بیرون کشید ... از حق نگذریم بعضی ها خیلی مهم بوده اند و من نمی دونستم اما بازهم برخی ها را بی خود برداشت و در واقع مستحق سطل زباله بودند.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 14:55  توسط پریا  | 

امام باقر علیه السلام: چهار چیز از گنجهای نیکوکاری است؛ پنهان داشتن حاجت، صدقه پنهانی، نهان داشتن درد و نهان داشتن مصیبت.

....................................................................................

با فسقلی رفته بودم سینما؛ یه فیلم مثلا" ترسناک ... از ابتدا بهش گفتم: «فسقلی یه وقتی جیغ و داد راه نندازی آبرومونو ببری! فیلمش ترسناکه. از الان آماده باش» ... با ترس پرسید: «جدی ترسناکه؟!» ... با سر تائید کردم یاد تُپُل افتادم که برامون تعریف می کرد تو سینما حسابی جیغ زده بود.

صحنه های اول فیلم مو را بر تنم راست کرد ... همه ساکت محو تماشای فیلم بودند و منم راضی از شجاعت بی سابقه ام! در سکوت تماشا می کردم ... موسیقی فیلم اما ضربان قلبم را بالا می برد.

کمی بعدتر به یکباره با دیدن صحنه ای از فیلم جیغی کشیدم که این هم خوب یا بد از عادات قدیمیم به شمار میاد؛ یعنی اگه تو حال و هوای خودم باشم و یکی بیاد صدام کنه چنان جیغی می کشم و وحشت زده می شوم که لنگه نداره ... چیزی مشابه سکته خفیف!!!

نمی دونم افرادی که با من به سینما آمده بودند زیادی شجاع بودند یا میزان ترس من خیلی بالاست که از دیوار صدا بلند می شد اما از جماعت حاضر در سالن سینما نه! ... در نتیجه غیر از صدای من صدائی به گوش نمی رسید ... در تاریکی از خجالت سرخ شدم و ترجیح دادم تمام لحظات مهیج فیلم مثل بچه خوب سرمو بندازم پائین و به هیچ چیز نگاه نکنم ... فسقلی غیر از خندیدن به عکس العمل های عجیب و غریب من، هر از گاهی بهم تذکر میاد که سرمو بالا بگیرمو فیلم را ببینم.

تا من باشم دیگه هوس دیدن یه فیلم مثلا" ترسناک به سرم نزنه ... اما آخرش از علت جیغ های متعدد تُپُل تو سینما سر در نیاوردم!!! انگار سرِکار بودم و خبر نداشتم!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 22:41  توسط پریا  | 

هربنائی که بیش از نیاز صاحبش باشد در قیامت وبال گردن او می شود: امام صادق علیه السلام

......................................................................................

مردمهربون به سفر کاری رفته بود، من هم فرصت را غنیمت شمردم و تا زمان برگشتش رفتم منزل پدری.

حالا احساس بیهودگی می کنم. یه سری از کارهای خونه بود که به تصور خودم انجامش حداقل یه هفته ای از وقتم را می گرفت ( این هم از فوائد دست نزدن به سیاه و سفید قبل از ازدواجه. انجام کار با طمانینه و آرامش یکی از ویژگی های بارزمه) ... از سر بیکاری خودمو مشغول کردم ... به خودم اومدم می بینم همه اش در کمتر از نود دقیقه انجام شده!!!! ... کم مونده بود عزا بگیرم! خدایا بقیه وقتم را چه طور سپری کنم؟

مرد مهربون یه سری سی دی از سلسه درسهای دکتر حبشی برام آورده ... "مدیریت روابط در خانواده" ... خودش که خیلی تعریفش را می کنه ... سعی می کنم بشینم پای درس ... وای باید رو حرفهاش فکر کنم! انگار مغزم مدتهاست که تعطیل شده. احتمالا" این مورد از فوائد بانکداریه ... مُخم نمی کشه و کلاس درس هم تعطیل می شه ... همه چیز کسالت بار به نظر می رسه. کم مونده بشینم به حال خودم زار بزنم.

صبح از همکاران می پرسم " اوقات فراغت خود را در منزل چگونه می گذرانید؟ " ... انگار هیچ کس جز من اوقات فراغت نداره! ... ملانی اگه آشپزی هم نکنه باز هزار تا کار رو سرش ریخته. نه که وسواسی باشه! نه ... آخرش هم نفهمیدم دو نفر آدم بزرگ تو یه خونه چه قدر کار عقب افتاده می تونند داشته باشند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/04ساعت 19:48  توسط پریا  | 

ا

آنکه به دانسته هایش عمل کند خدا آنچه نمی داند را به او یاد می دهد (امام باقر علیه السلام)

.............................................................

چند روزی از خونه دور بودم و امروز که برگشتم، کلی کار رو سرم ریخته بود ... علاوه بر اونها از مردمهربون هم که بدجور مریض شده باید پرستاری کنم.

از امروز رژیم غذائی من و مامان شروع شده ... همه اش به خاطر آینده نگریه ... یکی از بچه ها می گفت همون اوائل شروع زندگی مشترک اگه حواست به وزنت نباشه دیگه نمی تونی به راحتی از وزنت کم کنی ... یه حرفائی زد که ترسیدم ... دیشب پیش خودم فکر می کردم که تا برنامه رژیم غذائیم شروع نشده از هرچی دوست دارم بخورم ... اتفاقا" کمی هم به خودم رسیدم.

تمام شب گذشته را تو خواب مشغول درست کردن یه دیگ بزرگ قرمه سبزی بودم! چه عطر خوشی هم داشت! ... امروز سوای سوپ مردمهربون، قرمه سبزی هم درست کردم ... دل کندن ازش خیلی سخت بود. خیلی!!!

چند روز قبل یکی از همکاران جریان فال شمع (؟) گرفتنش را برای همکار کنار دستیش تعریف می کرد ... آخرش همکار شنونده گفت : «سری بعد رفتی فال بگیری؛ بپرس ببین پریا کی بچه دار می شه؟» ... اصلا" نفهمیدم وسط حرفهای اون دو نفر من و بچه ام چه کاره بودیم!!! و اصولا" چرا همکاران این قدر علاقمند به دیدن فرزند من هستند!! ... ناسلامتی چند نفری هستند که دو سه سال قبل از من ازدواج کرده اند و هنوز هم زندگی دو نفره ای دارند ... حتی الی خانم هم از دیار عربستان برای فرزند نداشته ام سوغات آورده. خـــــدایا سرم خیلی درد می کنه.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت 18:0  توسط پریا  | 

هرکه می خواهد بداند چه منزلتی نزد خدا دارد بنگرد منزلت خدا نزدش چگونه است: امام صادق علیه السلام

...................................................................................................

ناسلامتی یه روز خواستم کتاب بخونم، هنوز چند صفحه نشده پلکهام سنگین می شه و خوابم می بره ... به خودم که میام می بینم ساعاتی خواب بوده ام ... نمی دونم به خاطز هوای بهاره یا چیز دیگه؟

زمانی که جنوب ساکن بودیم، با اومدن فصل بهار انگار همه مردم همین طور می شدند ... هوا گرمتر شده بود و کولرهای گازی هم روشن، چشمها خواب آلود بودند ... خواب زیر باد کولر چه قدر می چسبید!! ... بعضی از واحدهای درسی دانشگاهم که کلاسهاش صبح اول وقت برگزار می شد گاها" قربانی خواب صبحگاهی می شد. مثلا" یادمه درس مقاومت مصالح را حداکثر یکی دو جلسه سر کلاس حاضر شدم! ... به خاطر خوندن شب امتحانش حالا اصلا" یادم نمیاد که اصلا" اون درس چی بود ... فقط یادمه که شیرینی اون درس را شب امتحان حس می کردم، حظی که با حضور دو جلسه ایم بر سر کلاس ازش بهره ای نبرده بودم.

از صبح اتو زدن لباسها را پشت گوش انداختم ... حوصله ام را سر می بره، خیلی وقتها هم محول می شه به مردمهربون اما انگار فرصت زیادی باقی نمونده و ناچارم این دفعه خودم این کار را انجام بدم ... نمی شه یه کاری کرد لباسها چروکیده نشن؟

دیروز با رفقای نزدیک خونه ملانی جمع شده بودیم ... قبلا" که همه تو یه شعبه بودیم، اما حالا تنها کسی که از اون جمع تو اون شعبه باقی مونده خودمم ... یه اشتباهی کردیم و پیشنهاد تماشای فیلم دادیم اما انگار فیلمش تمامی نداشت ... آزاده حوصله اش سر رفته بود و می گفت: «بچه ها بیائید با هم حرف بزنیم» من موندم این دختر این همه حرف از کجا میاره ( نیست که خودم پرحرف تر تشریف ندارم!) ... تمام شدن فیلم همانا و تاریک شدن هوا هم همانا! ... یاد گرفتم که تماشای فیلم همیشه خوب نیست و برای هر جمعی هم توصیه نمی شه.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04ساعت 17:59  توسط پریا  | 

هر که به گوینده ای گوش سپارد او را عبادت کرده، اگر آن گوینده از خدا بگوید شنونده خدا را عبادت کرده و اگر از شیطان بگوید شیطان را عبادت کرده است. (امام جعفر صادق علیه اسلام)

............................................................................................

                                 

قبل از نوجوانی تصورم این بود که هرکس به زیارت حج مشرف بشه بعد از برگشت ملزمه که هیچ گناهی نکنه. تعجب می کردم که بعضی ها چه طور جرات می کنند و می رن مکه. چون بعد از حاجی شدنشون تازه سختی کشیدن و دقت در اعمال براشون شروع میشه.

اما سالها بعد خودم هم به این سفر رفتم و بعد از اومدنم و دقت تو احوال خودم و بقیه افرادی که از حج برمی گشتند متوجه چیزهای جدیدی شدم ... حضور در مکه و مدینه و ورود به حرم امن خدا، اونقدر پربرکت و معنوی هست که واقعا" زمینه ترک گناه ناخودآگاه برای همه مهیا می شه. وقتی اونجائی دنیا و تمام متعلقاتش برات رنگ می بازه و تنها خدا را می بینی حتی آثارش تو چهره و رفتار آدمائی که از اونجا میان به راحتی قابل روءیته.

یعنی خود خدا کمک می کنه و زمینه ترک گناه و دل بستن به دنیا را خیلی راحت تو وجودت قرار می ده فقط باید دقت کرد و بیگدار به آب نزد ... به نظر من این تحولات از نعمتهای خیلی خیلی بزرگ خداست.

من این نعمت خدا را جای دیگه هم حس کردم ... بازدید از مناطق جنگی ایران نه به اندازه حج اما تا حد خیلی خوبی همون حس و حال ها را به آدم می بخشه. همون حس و حال از مادر زاده شدن و مهیا شدن زمینه ترک گناه.

چند روز قبل «الی» هم از سرزمین نور آمد ... مثل سایر افرادی که از اونجا میان تو چهره اش نور موج می زد ... دلم برای اون معنویت تنگ شد ... بعد از حاجیه شدن، کم کم همه چیز را از یاد بردم و قدر ندونستم. واسه همینه که فعلا" زیارت دوباره اونجا قسمتم نمی شه.


+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/28ساعت 21:30  توسط پریا  | 

امام علی علیه السلام فرمودند: «هرچه محبت داری نثار دوستت کن اما هرچه اطمینان داری به پای او مریز»

.......................................................................................

پذیرای زوج جوانی هستیم که چند روز دیگر به حج مشرف می شوند.

نوروز امسال مهمان خانه پدریشان در یکی از شهرهای کوچک استان فارس بودیم ... صبح رفتیم و بنا بود که عصر برگردیم ... از همان بدو ورودمان متوجه تعارف کردن بیش از اندازه و در واقع غیر قابل تصور میزبانان شدیم ... اگر لحظه کوتاهی حتی ثانیه ای لبمان نمی جنبید، ناراحتی و دلخوری شدیدی در صورت میزبانان موج می زد و ضمن تعارف مجدد (البته به صورت شدید و در حد اجبار) ایراد پذیرائی و دستپختشان را جویا می شدند.

بعد از ناهار لطف فرمودند و ما را به باغشون بردند و درآنجا هم تا می شد مجبورمان کردند از درخت های بادامشان، چاغاله بخوریم ... اجازه برگشت هم به ما نمی دادند ... اجبارا" شب هم مهمانشان بودیم ... رفتن به آنجا دست خودمان بود و برگشتمان با خدا ... طبق شنیده ها هستند و بودند افرادی دیگری در آن شهر که تعارفاتشان هزاران برابر بیش از میزبانان ما بود ... مثلا" تعارف کردن با قسم دادن مهمان برای خوردن و این خصلت از ویژگی های مردم آن منطقه بود.

امروز چرت عصرگاهیمان که پاره شد، متوجه غیبت مهمانان شدیم ... مهمان نوازی ما کجا و مهمان نوازی آنها کجا؟!!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/21ساعت 20:35  توسط پریا  | 

امام محمدباقر علیه السلام: به مردم بهترین سخنی که دوست دارید درباره شما گفته شود را بگوئید

.........................................................

اولین سالگرد را کمی زودتر از موعد برگزار می کنیم چرا که می گویند برگزاریش در اولین روزهای سال نو شگون ندارد.

دیشب فرصتی دست داد تا بعد از مدتها دوباره به او بیندیشم ... انگار ماههاست که حتی از فکر کردن به او و گذشته فراری ام ... گرچه یادآوری گذشته سخت و عذاب آور است اما از فراموشی خاطراتم بیزارم ... راستی! پس چرا همیشه ازفکرش گریزانم؟!

فردا قطعا" روز سختی در پیش خواهم داشت ... می ترسم ... می ترسم که از دیدنم اکراه داشته باشد ... نباید برای آسایش خودم او را به فراموشی می سپردم ... مادربزرگ ببخش مرا... باور کن آنقدرها هم، نوهء بدی نیستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 19:56  توسط پریا  | 

ظلم قدم را می لغزاند، نعمتها را سلب می کند و امتها را به نابودی می کشاند «امام علی علیه السلام»

...................................................................................

سالها قبل پسری دانشجوی شهری می شود، مادر و دو خواهر گرامیش تصمیم گرفتند که به آن شهر عزیمت کنند و چند روزی مهمان خانه اش باشند.

بعد از اقامت چند روزه، میهمانان تصمیم به بازگشت می گیرند.

 دست بر قضا در مسیر، اتوبوس از جاده منحرف گشته و بعد از طی کردن چند تپه خاکی کوچک متوقف می شود ... ناچارا" همه مسافران وسط بیابان در کنار جاده به امید رسیدن اتوبوسی به انتظار می نشینند و در نهایت حاضر می شوند که چند ساعت باقیمانده تا مقصد را در اتوبوسی سرپا بایستند.

کمی بعد یکی از مسافران در شهر بین راهی پیاده می شود و مادر و دو دختر راضی از یافتن تنها یک صندلی برای نشستن اند ... قبل از بروز هر گونه واکنشی از درراه ماندگان نجات یافته، دختر بزرگتر بدون هیچ گونه تعارفی به مادر و خواهر و حتی بقیه، روی صندلی مزبور می نشیند ... مادر و خواهر کوچکتر تا مقصد با تعجب به رفتار دختر بزرگتر می اندیشند که حتی خم به ابرو نمی آورد.

مادر خانم که همان والده محترمه اند و دو خواهر نیز خواهران کوچکتر بنده ... هنوز هم هر از گاهی رفتارهای آن چنانی از الی خانم روءیت می گردد  (از حق نگذریم که نسبت به قبل بسیار بهبود یافته اند).

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/11ساعت 21:17  توسط پریا  | 

هیچگاه به سخنی که از دهان برادرت بیرون می آید تا وقتی مَحمِل خوبی برای آن می یابی گمان بد مَبَر: «امام علی علیه السلام»

..................................................................................

برای انجام کاری متوسل به استخاره شدیم، آمد که خوبست اما دردسر زیاده داره! ... ما که همان نفس عمل و انجامش برامون تردید ایجاد کرده بود، به دردسر بعدش زیاد توجهی نکردیم و به قول معروف وارد گود شدیم ... حالا دردسرهاش داره شروع می شه و ما تازه داریم متوجه می شیم که دردسر چی بوده.

در کل نمی شه گفت برامون بد شده بلکه همه چیز مطابق پیش بینی هامون پیش نرفته و یه مقدار باید رو خواسته هامون پا بذاریم و جیب های (سوراخ) مبارک را شُلتر کنیم ... فعلا" که میزان شُل  شدن جیبها و فهمیدن اندازه گلیمی که باید پامون را روش بذاریم برامون نامعلومه! ... نمی دونم در نهایت چه تصمیمی اتخاذ شه ... فقط می دونم که خودم در کل آدم ریسک پذیری نیستم و تا جیبم پر نباشه کاری نمی کنم و به آینده اعتماد نمی کنم.

والدینم انگار ریسکشون خیلی بالاست ... به گذشته و حالشون نگاه می کنم، می بینم تو مقاطعی اگر من به جای اونها تصمیم می گرفتم قطعا" متفاوت با اونها رفتار می کردم  ... وضعیت الانم هم معلوم نبود که چی باشه؟ آیا به اندازه اونها تو زندگی بُرد داشتم؟ ... فقط می دونم اینجوری اعصابم راحت تره و عوائدم احتمالا" کمتر!

حالا جدای از مسائل پیش پا افتاده، یه جاهائی برای تصمیمات بزرگ ریسک کردن لازمه ... مثلا" تو خرید خونه که معمولا بهاش همیشه از قبل آماده نیست ... اون موقع باید چه کار کرد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت 11:46  توسط پریا  | 

کسی که به خانواده اش خوب احسان کند روزیش زیاد می شود: امام صادق علیه السلام

..............................................................................

                             

چه دلچسبه بعد از مدتها یه هفته نری سر کار حتی اگه از مسافرت هم خبری نباشه!.

نمی دونم رو چه اساسی از بالا دستور رسیده که بیش از فلان تعداد روز از مرخصی های سالانه قابل ذخیره نیست و اگه کسی بیش از حد نصاب مرخصی هاش در پایان سال باقی بمونه سوخت می شه ... تو شلوغی اسفند اگه رو به موت باشیم شاید ( شایدش هم معلوم نیست! ) بهمون مرخصی بدهند ... بنابراین تصمیم گرفتم از امروز تا آخر بهمن ماه از امورات بیرون از منزل مرخص باشم.

تو دوران بعد از تاهل هر وقت بنا بود جائی بریم سفر، مرخصی من و مرد مهربون هیچ وقت با هم جور در نیومد ... چند باری بهم مرخصی ندادند ... چند نوبت هم من مجبور شدم از مرخصی های گرفته شده ام  انصراف بدم ... این بار هم دقیقا" اوضاع مطابق روال گذشته است و بعیده برم مسافرت اما می تونم تو خونه مثل یه خانم خونه دار اوقاتم را سپری کنم.

ملحفه ها را شستم و کمد یکی از اتاقها را ریختم بهم ... اون اتاق عینهو بازار شام شده ... حالا هر وقت دلم خواست می رم مرتبش می کنم تازه لازم نیست حتما" امروز باشه ... وای چه خوب!!.

بهتره اینجوری بگم: از الان رفتم به استقبال بهار ... آقای معاون می گفت: «تو که یک ماهه!!! رفتی خونه جدید. دیگه خونه تکونی نمی خواد. پاشو بیا سرِکار» ... من هم مصمم، خونه تکونی را بهانه کردم تا بعدا" از سوخت شدن مرخصی هام دلم نسوزه و با نشاط بیشتری اول برج برم سرکار ... یه ماه آخر سال هم که غلغله است و همه مردم طالب پول نو اَند ... اما کو اسکناس نو!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 14:30  توسط پریا  | 

هر طور باشید، همانگونه بر شما حکومت می شود ( رسول اکرم صلوات الله علیه و اله )

.................................................................................................

می دونم کاری که امروز کردم واقعا" اشتباه بوده اما گاهی اوقات لازمه بین بد و بدتر، بد انتخاب شه ... فکر کنم کار امروز من هم بد بود.

فسقلی زنگ زد و تقاضای مبلغ زیادی پول ناقابل کرد ... با اشتباه فسقلی چک شرکتشون در آستانه برگشت خوردن بود و چون مدیرعاملشون فعلا" در خارج از کشور به سر می بره و به امضاش دسترسی ندارند، خواهر گرامی بنده مجبور به تامین وجه چک شده بود.

نامه ای که لازم بود آقای مدیرعامل بنویسه را من با جعل حرفه ای امضاش برای یکی از بانکها نوشتم ... این طوری هم رو اشتباه فسقلی سرپوش گذاشتم و هم باعث پاس شدن چک شرکتشون شدم و آبروی مدیرعامل را حفظ کردم.

خدا وکیلی تو جعل امضا خیلی حرفه ای هستم اما استفاده خلاف ازش نمی کنم!

هر وقت می رم دندانپزشکی، انگار سالهاست نخوابیدم ... در مواقعی که هاج و واج مات ابزار دکتر و حرکات دستش نیستم، حسابی چرت می زنم ... امروز دکتر سوزن آمپول بی حسیش را تا ته تو لثه بیچاره ام فرو کرد و یه دوری هم اون را تو لثه ام چرخوندش ... وحشت کردم ... نمی دونم این اتفاق همیشه می افتاده؟ یا کار امروز دکتر خیلی حساس بوده؟ ... بیچاره لثه ام!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/20ساعت 21:33  توسط پریا  | 

امام على عليه‏السلام :

ادب بياموزيد ، زيرا كه [در اين صورت] اگر پادشاه باشيد ، برجسته مى‏شويد ، اگر ميانه باشيد ، سرآمد مى‏شويد ، و اگر تنگ‏دست باشيد ، با ادبتان گذران زندگى مى‏كنيد.

............................................................................................

                              

بنده خدائی از اقوام اول جوانیش بود و از دید پدرش وقت شوهرکردن او ... این اول جوانی، در حقیقت همان 18سالگی بود ... یه روز از همان روزها زنگ زد منزل پدریم و عاجزانه از مادرم تقاضای کمک کرد ... گویا خواستگاری داشت و پدرش مصر به ازدواج آن دو بود.

فسقلی و دخترهای فامیل در مورد موقعیتش حرف می زدند و هر از گاهی به حال زارش اشکی می ریختند.

عروس خانم طالب یه زندگی عاشقانه بود با کسی که خودش انتخابش کرده و دوستش داشته باشه و در همان حال و احوال پرده از روابطش با غیرهمجنسان مختلف برداشت ... شاید جالب ترین اون ها مربوط به دوستیش با پسری مرده شور بود.

در نهایت بر خلاف واسطه گری خیل عظیم اقوام و بستگان با خواستگارش ازدواج کرد ... اون زمان می گفتند آقا داماد در فلان سازمان دولتی مشغول به کاره اما بعدها کاشف به عمل آمد که تازه داماد کارآموزیش را در اون ارگان گذرانده و بیکاره.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/12ساعت 20:52  توسط پریا  | 

رسول اکرم (صلوات الله علیه و اله) فرمودند:  اگر از ترس خدا از چیزی درگذری، خداوند بهتر از آن را به تو خواهد داد.

...................................................................................................

دهه فجر سالها پیش که دبستانی بودم، مراسم جشنی به مناسب پیروزی انقلاب هر ساله در نزدیکی خانه ما برگزار می شد ... محوطه بیرونی سالن جشن، ویژه بچه ها بود و داخل سالن اختصاص به بزرگترها داشت ... ما هم از برنامه های داخل استفاده می کردیم و هم از برنامه های  بیرون فیض می بردیم ... آقائی اتابکی مجری برنامه بچه ها بود ... مسابقه برگزار می کرد و از بچه ها دعوت می کرد شعرهاشون را روی سن برای همه بخونند ... یه تعدادی هم می آمدند و به اصطلاح شعرهاشون را به صورت دکلمه اجرا می کردند و من همیشه محو تماشای دکلمه خوان و انجام حرکات عجیب و غریبش می شدم ... به این نتیجه رسیده بودم که اگر شعری را با تکان دادن دست و سر خواند، اسمش دکلمه می شه ... و من یا اصولا" هر بچه ای تو اون سن و سالها، به حرکت دادن دست برای انتقال دادن بهتر صحبتهاش عادت نداره ... خیلی دلم می خواست من هم مثل آدم بزرگها موقع صحبت دستی بچرخونم ... خیلی هم تمرین می کردم تا آخرش برام به یه امری عادی تو مکالماتم تبدیل شد.

آقای اتابکی لابه لای برنامه هاش یکی از سرودهای انقلابی را به همراه جمع حاضر همخوانی می کرد و معمولا" سرود به لاله در خون خفته، شهید از دست جان شسته را انتخاب می کرد ... جالب بود که آقای اتابکی غیر از دو بیت اول شعر بقیه اش را نمی دونست و تو سالها اجرای برنامه اش هم هیچ وقت به دنبال یادگیریش نبود ... او معمولا" بعد از دو بیت اول پشت میکروفن فقط آهنگ بیتهای بعدی را با هاها کردنهاش اجرا می کرد و بقیه هم رو آهنگ اون شعر می خوندند.

هرساله بهمن ماه که می رسه، من هم یاد اولین کشف دکلمه می افتم و هم یاد لحظات خوش شنیدن هاهای آقای اتابکی.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 15:18  توسط پریا  | 

آسايش و راحتي حسود از همه مردم کمتر است : پیامبر اکرم صلوات الله علیه

..................................................................................................

خانم جوان از همون اول که سوار تاکسی شد تا زمان پیاده شدن یکسره موبایل به دست بود و با آشنای بیماری صحبت می کرد ... ناخواسته صداش به گوشم می رسید، تن صداش بلند بود ... از حرفهاش برمی آمد که مسئول کشیک بخشی از بیمارستان هست ... شخص پشت خط را تشویق به بستری کردن مریضش در بیمارستانی دیگر می کرد.

بحث حول محور بیماران دیالیزی و بخش دیالیز بیمارستان ها بود ... حرفهای مسئول کشیک وحشت زده ام کرد ... از کم کاری بخش دیالیز بیمارستانشان می گفت ... از فکر کسب سود بیشتر مسئولین آنجا! و کم کردن ساعات لازمه دیالیز هر بیمار (که انگار  برای بیمار بدتر از سم بود) و شستن غیر بهداشتی دستگاهها و ملزوماتش.

انگار به بیمارستانهای خصوصی هم اعتباری نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/01ساعت 21:28  توسط پریا  | 

مردى از امام مجتبى ـ علیه السلام ـ پرسيد: چرا سفر مرگ براى ما ناخوش آيند است و از او استقبال نمى كنيم؟!

حضرت فرمود: شما خانه آخرت را خراب كرده ايد و خانه دنيا را آباد، طبيعى است كه انتقال از اقامتگاه آباد به جايگاه خراب براى شما ـ و هر كسى ـ ناخوشايند خواهد بود.

 .................................................................................

                      

انگار همین دیروز بود، زمانی که درس می خوندم مدرسه می رفتم و بعد هم دانشگاه.

محصل پایه جدید که می شدم تازه باورم می شد که یک سال بزرگتر شده ام ... یک سال به پیری نزدیک تر!!! ... یهو به خودم اومدم می بینم 27 سال از عمرم را پشت سر گذاشته ام بدون این که چیزی فهمیده باشم ... دارم پیر و پیرتر می شم ... پس چرا این قدر بی سر و صدا؟ ... چه طور گذر این همه سال را نفهمیده ام؟!!

چرا حس می کردم نوجوانی بیش نیستم؟! ... انگار همراهی کودک درونم روز به روز با من بیشتر و بیشتر می شه! و هنوز هم دنیای آدم بزر گها را دوست ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 18:8  توسط پریا  | 

بی نیاز کسی است که آروزهایش کمتر است. ( امام علی النقی علیه السلام)

......................................................................................................

سمیه از بچه های هم سوئیتیم بود ... از همون ترم اول خوابگاهی شدنم (ترم 4)، تا زمان فارغ التحصیلیش با هم بودیم ... اونقدر بچه های واحد 406 خوب بودند و بهشون وابسته بودم که همیشه دلم برای اون دوره و بچه های اون سال های خوابگاه تنگ می شه ... بچه ها تقریبا" درسخون اما همگی کاملا" مثبت.

چند وقت پیش یه پیامکی ازش به دستم رسید که کمی عجیب غریب بود ... بعد از کلی تبادل اطلاعات متوجه شدم که سال قبل تصادفی کرده که روی حافظه اش اثر گذاشته و چیزهائی را از یاد برده ... هنوز هم کامل خوب نشده.

دیشب دوباره پیامک های عجیبی ازش داشتم ... اصرار به داشتن شماره دوتا دیگه از بچه های سوئیتمون داشت ... کمی ترس برم داشت ... قبول کردم که شماره ها را پیدا کنم و براش بفرستم.

امروز زنگ زدم به لیلا ... صمیمی ترین رفیق خوابگاهیم ... دوتا پسربچه شیطون کوچولو داشت ... شدیدا" دلم هوای اون موقع ها را کرد ... خوابگاه کجا و بانک کجا؟ ... دوستان اون موقع و صمیمیت و فضای اون دوره کجا و حال کجا؟ ... چه قدر از هم غافل و غرق در روزمرگی ها شدیم!

درباره سمیه، چیزهای جدیدی از زبان لیلا شنیدم ... بعد از تصادف، سمیه دیگه قادر به حرف زدن نیست! خدای من چه قدر وحشتناک! ... همان سمیه ای که اون موقع عاشق اسکروچ بود و حرفها و روابطشون تو دانشگاه، ما را تا سرحد مرگ می خنداند.

وقتی به مامان با بغض از سمیه گفتم، پرسید: همون که یه بار شیخ شده بود؟ ... راست می گفت ... تمام اوقات استراحتمون تو سوئیت صرف خندیدن و مسخره بازی می شد ... شب یلدای 82، شورا عروس شد و زهرا داماد. سمیه هم عاقد ... چه گریمی کرده بودیم و چه جشن متشرعانه ای گرفته بودیم ... بالا سر عروس و داماد قند می سابیدیم و بعد برای گرفتن یه عکس تاریخی به پیشنهاد من، همگی جلوی در دستشوئی صف کشیدیم ... الان هر کی اون عکس را ببینه فکر می کنه همه بچه ها سعی دارند که زودتر وارد سرویس بهداشتی شن.  

 
+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/14ساعت 20:56  توسط پریا  | 

احب الاعمال الی الله الصلاة لوقتها ثم بر الوالدین ثم الجهاد فی سبیل الله .

بهترین کارها در نزد خدا نماز به وقت است ، آنگاه نیکی به پدر و مادر ، آنگاه جنگ در راه خدا.

                                         (رسول اکرم صلوات الله علیه و اله)

........................................................................................

پنجشنبه شب گذشته حول و حوش 7/30 شب، زنگ زدم به قویترین مرد و گفتم پس کجائید؟ مگه خونه ما دعوت نیستید؟ ... اما انگار از بس (به بهانه های موجه از دید خودم) اومدنشون را کنسل کرده بودم که دعوتم را باور نداشت ... قویترین مرد در سوی دیگر تهران در راه منزل پدر زن جانش بود ... پس غذاها و زحمات من چه باید می شد؟ ... وقتی متوجه زحمات غیر قابل توصیف من شد، مقصدش را عوض کرد و نزدیک به نیمه شب رسید به خونه ما و چه قدر هم که حرف زد و مغزمون را تو اون چند ساعت ترکوند.


                       

هنوز مهمانها نرسیده، بساط شام را پهن کردم ... موقع صرف غذا قویترین مرد، با نگاه به ساعتش انگار چیز مهم و حیاتی را به یاد آورده باشه، رو به همسرش گفت: خانم سریع شامت را بخور ده دقیقه دیگه بیشتر وقت نداریم و  باید مهمانی را تمامش کنیم (و منظورش نزدیک شدن به ساعت خواب بنده بود).

اولین بفرمائی که زدم، ازشون پرسیدم : شما تعارفی که نیستید؟ ... اون بندگان خدا هم گفتند نه! که البته اگر هم که اهل تعارف بودند هیچ وقت به ما بله نمی گفتند! ... من و مرد مهربون هم هیچ تعارفی نکردیم ... خوشم نمیاد با بفرمائید گفتن های الکی غذا را به مهمان زهر کنم!

القصه که همین موضوع به مهمترین سوژه قویترین مرد در بانک تبدیل شد ... با توجه به هیکل دو تُنیش، آنقدر پر حرارت از غذاهای نخورده گفت، که جیمی و آزاده و من (درعین شرمندگی) انگار داریم طنزترین داستانها را می شنویم، مُردیم از خنده.

خُب بَده مگه؟ ... خونه ما با بقیه جاها فرق داره ... اینجا هر کی میاد باید خودش از خودش پذیرائی کنه و الا من و از این کارها؟ عمرا" !    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/12ساعت 18:37  توسط پریا  | 

امام رضا علیه السلام فرمودند: « روز غدیر در آسمان، مشهورتر از زمین است.»

 

.............................................................................................


                                  

 


کم کم دارم کور می شم، اما همچنان نشستم و تمام ساعات بیکاری مشغول تماشای سریال افسانه جومونگم ... مردمهربون رفته سفر، بنابراین فرصت بیشتری دارم برای گذراندن لحظه هام به شکل دلخواه.

برخی ملت ها از تاریخشون فیلمها و سریالهای زیبا و جذاب می سازند به طوری که غیر از مردم خودشون بقیه ملیتها هم با اون شخصیتها و تاریخ کشورشون آشنا می شن و علاقمند به بیشتر دونستن در مورد اونها ... اما  متاسفانه من به شخصه تو بین فیلم های خودمون همچین چیزی را نمی بینم ... اسم نمی برم اما چیزی درخور،  ساخته شده از تاریخ کشورمون یا حتی از زندگی ائمه نمی بینم.
 

*

 

امروز صبح یکی از بچه ها نزدیکی بانک خورد زمین و دستش شکست ... دختر خیلی صبوریه، با همون دست شکسته خودش را رسوند بانک تا مسئولین ببینند و حرفهاش را باور کنند ... آخه چه سیستم مزخرفی داریم ما! ... بماند که چند ساعت سرگردون بیمارستانها بود اما آخرش معلوم شد باید دستش را عمل کنه و 3 میلیون هم هزینه اش ... صبح همکارم مثل هر روز از خونه خارج شد درست مثل من ... فکرش را هم  نمی کرد که چه  اتفاقی قراره براش بیفته ... واقعا" کی از یه لحظه بعدش خبر داره؟ ... مشابه این اتفاق می تونست برای من بیفته، تو برف لیز بخورم و با سر بیفتم زمین ... آخرش هم مرگ بر اثر ضربه مغزی! به همین راحتی!

 

*

 

پارسال این موقع ها درگیر بیماری اطرافیانم بودند و یه پام تو بیمارستان بود ... روزهای خیلی سختی را سپری کردیم، خیلی سخت ... الان که فکرشون می کنم می گم چه طور دوام آوردم؟! ... خدایا ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/28ساعت 19:15  توسط پریا  | 

پیامبر اکرم صلوات الله علیه و اله فرمودند: « بهترین کارها پیش خدا نگهداری زبان است »

..................................................................................................

یه آقائی از بستگان فقط یک سال از من بزرگتره ... فوق دیپلم حسابداری ... نمی دونم چه طور شد که برای کارآموزیش تونست وارد یکی از ارگانهای دولتی شه ... همونجا موندگار شد تا زمان شروع دوره آموزشی سربازیش ... تو دوره آموزی ساعت کاری و اضافه کاری براش رد می کردند ... تقریبا" از همون بدو ورودش پول خوبی در می آورد، کم کم اونقدر کاسب شد که خونه خرید ... تو یه سال هم ازدواج کرد هم با خانمش کربلا رفت و هم سوریه. اسم پدر و مادر خودش و خانمش را هم برای حج عمره نوشت و کلی بهشون کمک مالی کرد و الان هم یه سال از عروسیش نگذشته می گن بنز خریده!!! ... جالبه که مادرش مِن باب فخر فروشی فرموده : « پسرم فلان جا کار می کنه، حتما" می دونید که اونجا چه بخور بخوریه»

اون آقا که بچه مذهبی هم نبود و حتی نمازهاش قضا می شد، حالا واسه خودش دم و دستگاهی درست کرده و کلی ابزار ظاهر سازی در اطرافش گرد آورده ... از این جور آدمها که با کارهاشونتیشه به ریشه اسلام می زنند، متنفرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 19:13  توسط پریا  | 

... نه چیزی در جهان پدید آید که ازنظر عنایتش هرگز پنهان گردد و نه آنچه نزدش ودیعه نهند هیچگاه نابود شود ... عمل هرکس را پاداش دهد و امور اهل قناعت را اصلاح کند ... به حال هرکس که به درگاهش تضرع و زاری کند ترحم فرماید ...

                                                                (فرازی از دعای عرفه)

...................................................................................................................