یا مسبب الاسباب ...
.............................................................................................................
اوضاعم چندان روبراه نیست ... به خصوص وضعیت روحیم ... مدتیه اما چند روزیست که شدیدتر شده ... وقتی می نویسم مثل اینه که دارم با خودم حرف می زنم ... این جور مواقع خیلی آروم می شم ... بچه هم که بودم عادت داشتم با خودم حرف بزنم ... بزرگترها می گفتن این کار را نکن دیوونه می شی ها!!! ... کمی بزرگ تر شدم ... حالا یه کم فهمیده تر شده بودم و نشونه اش هم این بود که با دیوار حرف می زدم چون متوجه شده بودم که باید مخاطبی و شنونده ای داشته باشم ... عمر دوران بازی های کودکانه ام خیلی کوتاه بود ... زمانی که خواندن و نوشتن را یاد گرفتم غرق مطالعه شدم ... تمام پس اندازم را برای خرید کتاب هزینه می کردم ... من کتاب می خواندم و همسن و سالانم بازی می کردند ... کتابهای ادبیات دانشگاه دختردائی ... وقت خواندن کتاب هم با خودم حرف می زدم البته تو دلم و نه عیان ... ادعای کتاب خوان بودن هم ندارم چون هرچی دستم می رسید به جز کتابهای تخیلی می خواندم ... یازده سالم بود که گناهان کبیره شهید دستغیب را خواندم ... از تاثیر گذارترین کتبی بود که خوانده ام ... نمی دونم آیا اگر در این سن این کتاب به دستم می رسید همان قدر در شکل گیری شخصیت من موثرمی بود یا نه؟ ... دلم برای آن ایام تنگ شده ... اینجا هم برام حکم یه دفتر خاطرات مجازی را داره ... لطف دوستان هم شامل حال من می شه ... از دوست عزیزی تشکر می کنم که همیشه در بدترین شرایط منو راهنمائی کرده و تلاش کرده تا راه حلی برای مشکلم پیدا کنه ... امروز هم با خواندن راهنمائیش در حق دوستم دلشادشدم.
با مردمهربون حرف می زدم ... از دوستم می گفتم ... از خلال صحبتهاش این چیزها تو ذهنم مونده:
روزی ابن عبداله یکی از یاران حضرت علی علیه السلام وارد جمع می شه ... هنگام نشستن پایه صندلی می شکنه و او در اثر برخورد با زمین زخمی می شه ... امام علی از روی عنایت بر روی زخمش دستی کشیدند و فرمودند شیعان ما باید سختی بکشند و بعد داستان دو برادر شاهزاده را تعریف کردند که پدرشان مُلک خود را به دو قسمت تقسیم کرد که بعد از مرگ او هر یک از برادران بر بخشی حکومت می کردند. یکی از انها شخصی عادل و دیگری ظالم بود. روزی برادر ظالم به مرضی دچار می شود که تنها دوای آن خوردن نوعی ماهی بود که در آن فصل سال در منطقه آنها وجود نداشت و همه انتظار مرگ پادشاه ظالم را می کشیدند، اما خداوند به یکی از فرشتگان دستور داد که آن ماهی را به منطقه ساحلی آن پادشاه بیاورد. در کمال حیرت مردم، ماهی مزبور صید شد و پادشاه ظالم از مرگ نجات یافت ... پادشاه عادل نیز در دوره صید همان ماهی در مُلک خود دچار بیماری برادرش می شود. اطبا همان ماهی را تجویز می کنند اما به فرمان خداوند فرشته پیشین مامور انتقال آن ماهی از آبهای آن منطقه به جای دیگری می شود. به این ترتیب در اثر یافت نشدن آن ماهی برادرعادل از دنیا می رود. فرشته مامور از خدا علت این وقایع را می پرسد و درجواب می شنود که برادر ظالم در دنیا اعمال نیکوئی داشته که نجاتش از مرگ، پاداش همان حسناتش بوده است تا درهنگامی که از دنیا می رود حقی از او بر گردن خدا نباشد. اما پادشاه عادل در زندگیش دچار لغزشهائی شده بود که مرگش عقوبت اعمال بدش به شمار می آمد تا در آن دنیا به هنگام دریافت نتایج اعمال، کار بدی از او برجای نمانده باشد. به همین دلیل شیعیان ما باید سختی بکشند و خداند می فرماید اگر بیم ان نبود که مردم کافر شوند درِ خانه همه کفار را طلا می کردم. ابن عبداله علت به زمین خوردن خود را می پرسد و حضرت می فرمایند که به هنگام نشستن بسم الله نگفتی.
غرض این که :
او اگر بر تو ببندد همه درها و گذرها ره دیگر بگشاید که کس آن راه نداند
